غم و شادی اگر از اوست ، زیباست
خوشا آن کس که در غم ها شکیباست
بسا تلخی که شیرین تر ز قند است
ولی در خاطر ما ناپسند است
به چشم عارفان هر بد بلا نیست
تمیز تلخ و شیرین ، کار ما نیست
بسا شیرین که تلخی می دهد بار
بسی راحت که آرد رنج بسیار
طلا افتد چو در آتش گذارش
چه داند می شود افزون عیارش؟
بسا بستان که نیش مار در اوست
بسا هجران که وصل یار در اوست
بسا بینا که در آینده کور است
بدا بر او که از زحمت به دورست
اگر در جام عمرت باده خون است
چه دانی دور دیگر قصه چون است ؟
من و تو چشم باطن بین نداریم
همین چشم است و غیر از این نداریم
تو مو بینی و او پیچش مو
تو ابرو ، او اشارت های ابرو
چه نعمت خوارگان کز لطف دورند
خمه درمانده در روز نشورند
گروهی خستگان روزگارند
که در صبح قیامت رستگارند
بسا کس صاحب قصر بلندست
که چون مرگ از در آید مستمند است
بسا کس دیده ای بالین زخشت است
که روز مرگ در باغ بهشت است
حکیم مصلحت بین جز خدا نیست
کسی با نقش پنهان آشنا نیست
شکیبا در بلا محبوب یارست
که این فرموده ی پروردگارست
مهدی سهیلی